
جمشید لایق هم رفت
یادش ابدی باد
بخشی از فیلم روزی و روزگاری با بازی زنده یاد خسرو شکیبایی و جمشید لایق
تنها شبي هفت ساله خوابيدم
و بامدادان هزار ساله بر خاستم ...
علاقه ام به تك درخت از آن خواب آغاز شد . دشتي دور ، در بي مكاني جهان پيش رويم تجسم يافت كه انتهاي راه خاكي اش به تكدرختي پير و كهنسال مي رسيد ، پاي درخت ايستادم ، باد در برگها مي پيچيد و سكوت صحرا را بر من بيشتر مي نمود ...
درخت با من به حرف نشست ، همچون درخت سخنگوي كه با اسکندر جهانگشاي به حرف نشست ، اسكندر مي دانست به چه پاي درخت آمده ، مي دانست براي يافتن آب حيات ، مدد از درخت مي بايد ، اما من چه ؟ من به خود نامده بودم ، اتفاقي مرا در اين لا مكان ، پاي اين درخت حاضر كرده بود ...
تك درخت هميشه ابهام و شگفتي آدمي را در برداشته ، گاه تك درخت را پيامبر نباتي پنداشته ، كافي ست تك درختي كنار روستا يا چشمه اي يافت شود ، معبدي پيرامونش فرا مي سازد تا قداست درخت صد چندان شود ، امان از اين آدميزاد ...
در زادگاهم ، يزد ، تك درختي مي شناسم كه درون معبدي كهن رسته ، پيداست درخت آرام و قرارش نيست كه ديوار قطور معبد را شكافته و در حوض آب سر خم كرده است . مردمان معتقدند او شاهزاده ايست كه ظاهر نباتي يافته اما در موعد ظهور منجي ، چهره انساني گرفته هر برگش سربازي جان بركف گشته و لشگري از دلداگان گرد مي آورد ، آنگاه ره جانب منجي مي گيرد تا در ركاب او با پليدي ستيزه كند ، دردا بر من كه در اين بين خار مغيلان هم نيستم ...
تكدرختي پيرامون بافرون در حوالي نايين ديده ام كه قداست بسيار دارد و اهل آن ديار پيرامون درخت مسجدي بنا نهاده اند كه از عمر آن قرن ها مي گذرد . مسجد حال و هواي عجيبي دارد ، بوي شاهان سلجوقي مي دهد . يكبار در ايوان مسجد نشسته بودم و ذكر حلاج مي خواندم ، پيري عبا پوش از برم گذشت ، ذكر منصور حلاج را ديد و گفت : منصور مي گويد اناالحق ، اما من مي گويم هو الحق ، هو الحكيم ، من درمانده به نان و آب را چه به خدايي هفت افلاك ... حقيقتا ...
گرشاسب نامه از تكدرختي مي گويد كه ميان جزيره اي رسته و گرشاسب خورشيد را بر فراز آن درخت ديد ، سيمرغ را هم ...
شايد اين همان درختي بود كه ابن عربي آن را شجره الکون خوانده و مي گويد :
"... و چون آدم به اختلاف و دگرگوني اين درخت و گوناگوني شكوفه ها و ميوه هاي آن نگريست ، به شاخه " اني انا الله " چنگ زد ، پس به هر يك از ميوه هاي توحيد ندا در داده شد و هر يك در سايه توحيد پناه بردند و سايه گرفتند ... "
هر چند ابن عربي اين چنگ زدن بر ميوه درخت هستي را سر آغاز غفلت و دگرگوني آدمي پنداشته اما آيا جز اين از آدم انتظار مي رفت ؟؟؟ جز اين است كه با نيرنگ بيرون رانده شديم ؟ همه پرسشم ، جوابا ...
ته باغ كودكي هايم ، درختي بلند و افراشته بود كه اگر بگويم سر به افلاك داشت مبالغه نكرده ام ، آن درخت چنان بلند بود كه كلاغ هاي شاه چراغ و توتستان هاي اطراف به زور بال زدن هاي بسيار بر فرازش مي نشتند . پاي آن هميشه آرامشي عميق مي جستم ، پاي آن ادیسه را خواندم كه يك تنه و تنها درياهاي مواج را 30 سال پيمود ، پاي آن به راز بودا و بودهی پي بردم و دانستم حي بن يقظان در تنهايي مدام خويش چه فكري از خاطرش مي گذشت ، معماي ديرين شيخ اشراق و خانه سيمرغ و دوازده كارگاه افلاك پاي همان درخت بر من آسان شد ، يافتم كه مغان از چه زردشت را درخت تنومند بشري خوانده اند . شايد به خيالتان خرافه باشد اما ديده ام امرداد را ، كه پاي آن درخت انار آذر ماه به من پيشكش كرد ...
مهربان وقتي حوصله اش مي رسيد پاي درخت مي نشست و برايم كليله و دمنه مي خواند ، گاهي هم از سفر هاي دور و درازش مي گفت ، از هند ، از معابد ويشنو و ستايشگاه اگني ...
گفت كه پاي درخت بودهي از بود خود به نبود رسيده است ، گفت كه بودا بر او ظاهر شده و دانه اي از انجير معابد را در كف دستش نهاده ...
و من مي دانستم اين درخت همان درخت انجير معابدي است كه مهربان در جواني از او ستانده و بر اين خاك نشانده كه اينك صد سال از عمر آن مي گذشت ...
باباجان مي گفت هر كلام مقدسي كه بياموزي و بر من قرائت كني اين درخت سكه اي به تو هديه مي كند ، آنگاه كه نخستين كلام را بر او خواندم ، گفت : برو و سكه ات را از درخت بگير ...
وقتي به پاي درخت رسيدم سكه اي پاي درخت افتاده بود ، حيرت و شگفتي آن مرا فرا گرفت ... من به هر كلامي كه آموختم ، سكه اي دريافتم ، حالا ، بعد از اين همه سال دانسته ام كه باباجان براي افروختن شعله علم در من با چه شوري از لا به لاي گل بوته هاي باغ مي گذشت تا سكه اي پاي درخت بگذارد ... هاي باباجان ، دلتنگ آن روزهايم ... كجايي ؟؟
باباجان ، اتفاق بود ، چيزي بود ميان اسطوره و حقيقت ، گاهي مي بينمش ، ميان داستان هاي بيهقي و سندباد نامه ، گاه در شعر مولانا ، گاه در مناجات پير هرات ...
او فقط از نهر پاي درخت وضو مي ساخت و بر پاي درخت نماز مي برد . بدانيد اين خاصيت اهل كوير است كه ريشه اعتقادشان در يك باور است ، پس بي دليل نيست كه سهراب مي گويد :
و خدايي كه در اين نزديكي است :
لاي اين شب بوها ، پاي آن كاج بلند .
روي آگاهي آب ، روي قانون گياه ...
من بارها و بارها ديده ام كه رهگذري مي آمد و در سايه سار كوچه باغ استراحت مي كرد ، بر پاي درختي نماز مي برد و راه خود مي گرفت و مي رفت .
در عجایب المخلوقات ( باب عجايب الاشجار ) سخن از درختي رفته كه شجره الكبيره خوانده مي شود :
... و شجره الکبیره درختي است كه هفتصد شاخ دارد ، بسي گونه از مرغ بر وي نشيند ، هر كه در زير آن رود حرارتي به وي رسد و اگر ده گام پيش تر رود سرما يابد ، اگر در زير اين درخت آتش كنند باران آيد و اين غريب است ...
در عجايب المخلوقات از درختان ديگري نيز ياد شده است :
شجره العصافیر : درختي است به ديار صخر ، به هنگام مهرگان آن درخت برگها را بريزاند ، بعد از چند روز همه گنجشك گردد و بپرد ... حيرتا ...
در حوالي تفت معبدي كهن را مي شناسم كه تكدرختي در خود دارد ، مي گويند شاگردان آن معبد همه از بزرگان و اكابر زمانه خويش بوده اند و آنچه از فضل و حكمت كسب نموده اند از اثرات تك درخت مي باشد ...
از خوابم مي گفتم ، از تك درختي كه گاه در روياها مي بينمش ، برگهايش چون خورشيد مي درخشد ، و ميوه اي چون سيب طلا دارد ، رد سم اسبان به من مي گويد تك درخت آرام دل سواراني است كه به روزگاران از پس آن گذشته اند ، كنار درخت كه مي نشينم دلم آرام مي گيرد ، چه قرار شيريني ، كاش هميشه اين بودم ، آرامش محض ، دل از من برده است اين درخت ، درخت جان ...